PitaPata Dog tickers

یه مدتی پشم و پیل من همچین میریخت که نگو!
مامان سرمه که ماهی یه بار، اون‌هم به‌زور، خونه رو جارو می‌کنه (الان میاد به خاطر این افشاگری‌ها سر من رو می‌کنه) به خاطر موریزی من، روزی دست‌کم یه بار خونه رو جارو پارو می‌کرد. تازه‌شم یه بار جداگانه بع‌بعی جونم و فیل قلمبه جونم و عروس سیاهه جونم (ناموسک‌های من) رو جاروبرقی می‌کشید و مو زُدایی می‌کرد، تا این که نوبت واکسن‌ام شد و بعد از واکسن، بابا دایناسورم چغلی‌ام رو به آقا دامپزشکه کرد و اون هم دو تا آمپول گنده، چپ و راست، چپوند تو پام. حالا بماند که من یه شبانه‌روز نتونستم راه برم و مامان سرمه چقدر گریه کرد و بابا دایناسور چقدر ترسید که مامان سرمه جاش رو توی جوب کوچه پهن کنه و اینا ... .
یه چند وقتی مو ریزون‌ام کم شد اما باز دوباره شروع شد، خب چی کار کنم؟ گرمه‌امه. شما فکر می کنین کولر روشنه هوا خوبه؟ اگه راست می‌گین یه پالتوی پشمی بپوشین و زیر کولر ورجه وورجه کنین و از روی مبل و تخت بالا پایین بپرین تا بفهمین ما هاپوها توی خونه‌های شما چی می‌کشیم.
خلاصه این که هفته‌ی پیش دوباره رفتیم پیش آقا دامپزشکه و یه آمپول خارجکی تنظیم کننده‌ی متابولیسم سگی بهم زد که بعد از این‌که آمپول رو از پام درآورد یه جیغ و ویغی راه انداختم که نگو، آخه قیافه‌ی مامان سرمه حیوونی وقتی من جیغ و داد می‌کنم خیلی تماشایی می‌شه، هرهر هاپ هاپ! (آیکون یه سگ بدجنس).
آقا دامپزشکه بعد از این که آمپول رو بهم زد گفت که بهتره وقت سلمونی هم بگیریم. خب حالا نمی‌شد این رو از همون اول بگه؟ شما آدم‌ها موجودات عجیبی هستید و حرف اول رو همیشه آخر می‌گید.
دیروز رفتیم سلمونی.
آقا دامپزشکه یه جونور ویژویژوویی گرفته بود دست‌اش و هی کله‌اش رو عوض می‌کرد و اون جونور هم ویژژژژژژ ویژژژژژژژ پشم‌های من رو می‌خورد و یه عالمه‌اش رو هم می‌ریخت روی میز. من هم اولش هیچی نگفتم اما بعد که دیدم قضیه داره جدی می‌شه و می خواد بیاد ناخن‌هام رو هم بخوره، دامپزشکی رو گذاشتم روی سرم، طوری که مامان سرمه از ترس و ناراحتی از اتاق فرار کرد. آقا دامپزشک‌ام هم دید اینجوریه باز رفت سراغ کمد کذایی و یه آمپول آرام‌بخش درآورد و چپوند تو پای راست‌ام، کمی صبر کرد و بعد که دید افاقه نمی کنه دوباره یکی دیگه آورد و چپوند توی پای چپ‌ام. خانوم‌ها و آقایون و هاپوهایی که شمایید، بعد از چند دقیقه همچین فاز گرفتم و رفتم توی هوا که زبون‌ام آویزون شد و هرکاری می‌کردم نمی‌تونستم جمع‌اش کنم. خلاصه این‌که بقیه‌اش رو از من نپرسین چون دیگه چیزی یادم نمیاد و تو فضا بودم فقط شنیدم که بابا دایناسورم داشت به آقا دامپزشک‌ام می‌گفت «دکتر جون می‌شه چند تا از این آمپول‌ها بدین که ما وقتی مهمون داریم برای سرمه بزنیم؟» 
غلط نکنم واسه خودش می‌خواست  و من رو بهونه کرده بود، هی‌هی هاپ‌هاپ!

 

+  89/04/28،  16:33   سرمه  |